تبلیغات
مطالب جالب و خواندنی - داستان عاشقانه یک پسر کوچولو...

مطالب جالب و خواندنی

چهارشنبه 14 بهمن 1388

داستان عاشقانه یک پسر کوچولو...

نویسنده: Marjan   طبقه بندی: داستان های زیبا و آموزنده، 

من سرم توی کار خودم بود...

 

 

بقیه داستان در ادامه مطلب

بعد یه روز یه نفر رو دیدم...

 

 

اون این شکلی بود!

 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم...

 

من یه کادو مثل این بهش دادم


 

 

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

 

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم...

 

 

 

و این وضع من توی اداره بود...

 

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند...

 

و من اینجوری بهشون جواب می دادم...

 

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه...

 

و من اینجوری بودم... 

 

بعدش اینجوری شدم...

 

 

احساس من اینجوری بود...

 

بعد اینجوری شدم...

 

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم...

 

 

پدر عاشقی بسوزه!

 

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :